صدای آب برای روتین پوستی

نقد فیلم Sound of Metal – صدای متال

فیلم «صدای متال» که تجربه ی پُردرد و عرفانی «کُشتی گیرِ» دارن آرونوفسکی را به یاد می آورد، میزبان یکی از مدعیان بهترین بازیگر مرد سال 2020 است. همراه نقد زومجی باشید.

 دو-سه سال پیش، یک روز وقتی صبح از خواب بیدار شدم، متوجه شدم که تقریبا شنوایی گوش سمت راستم را به کل از دست داده ام. احساس می کردم یک چوب پنبه ی نامرئی در عمق مجرای گوشم فرو رفته است. بلافاصله آن را به پای انباشتگی طبیعی جرم ها و چرک های گوش نوشتم. شستشوی گوش که سابقه اش را نیز داشتم، همه چیز را درست می کرد. بنابراین وقتی چند روز بعد در مطب دکتر نشسته بودم تا او فشار آب گرم را با سُرنگ به درون گوشم پمپاژ کند، هیچ دلیلی برای شک کردن به اینکه ناشنوایی ام از مشکلی جدی تر سرچشمه می گرفت نداشتم. اگرچه فشار آب به تخلیه شدن گوشم از توده های آشغال منجر شد، اما هیچ تغییری در مقدار شنوایی اش ایجاد نکرد. با اینکه در حالت عادی جریان یافتن آب در مجرای گوش، صدای گوش خراشی دارد، اما این بار وجود آب در گوشم را نه به وسیله ی صدای آن، بلکه به وسیله ی حس کردن جریانِ آن روی دیواره های مجرای گوشم تشخیص می دادم. برخلاف همیشه که آب با خاصیت تصفیه کننده و سبک کننده اش به یاری ام می شتافت، این بار جریان آب حامل پیام شوم و ترسناکی بود. با اینکه چند روزی را با ناشنوایی 90 درصدی گوش راستم گذرانده بودم، اما تازه در این لحظه بود که با آگاهی از احتمال دوام ابدی این مشکل، واقعا تمام بار سنگینِ هراس آورش را احساس کردم. فیلم صدای متال در جوایز اسکار 2021 برنده جایزه بهترین صدا شد. 

اما گوشم فقط تقریبا ناشنوا نشده بود، بلکه بدتر: مدام یک جور صدای نویز ممتد نیز در فضای سرم می شنیدم؛ انگار یک تلویزیون روی یک شبکه ی برفکی تا ابد در اتاق خالی گوشم رها شده بود. انگار یک صدای سوت منزجرکننده شورش کرده بود و با نسل کشی همه ی صداهای دیگر به فرمانروای تنهای گوشم تبدیل شده بود. دیوانه کننده، کلافه کننده و دلهره آور بود. تا جایی که فکر کردن به افکار وحشتناکی مثل فرو کردن یک سیخ تیز در عمق مجرای گوش برای باز کردن هر چیزی که آن را مسدود کرده است و خاتمه دادن به صدای ویزویزِ خستگی ناپذیری که امانت را بُریده است طبیعی به نظر می رسید. لب های گوشم از فرط احساس تشنگی برای فقط یک جرعه سکوت مطلق ترک برداشته بودند؛ تناقض عجیبی بود؛ شنیدن در عین نشنیدن. از یک طرف از عدم دریافت صدا وحشت می کنی و از طرف دیگر رسیدن به لحظه ای که از شر این صدای مزاحم خلاص شوی و سکوت را دوباره تجربه کنی، به سوژه ی خیال پردازی هایت تبدیل می شود. برای منی که کل زندگی ام به تماشای فیلم و سریال می گذرد، تصور اینکه دنیای صوتی آنها را با جزییات و دقت گذشته تجربه نکنم ترسناک بود. خوشبختانه این مشکل، همیشگی باقی نماند. مصرف یک سری دارو به باز پس گرفتن حدود 80 درصد از شنوایی ام و کاهش صدای نویز داخل گوشم به سطحی قابل تحمل منجر شد، اما هرگز آن روزها را فراموش نمی کنم.

با اینکه مشکل من در گستره ی ناشنوایی های شدیدتر، ناچیزتر از آن بود که اصلا به چشم بیاید، اما باز این چیزی از احساس انزوای خُردکننده ای که بر اثرش احساس می کردم کم نکرد. در تلاش برای توضیح دادن احساس افتضاحم به دیگران عاجز بودم. هرچه بیشتر توضیح می دادم، بیشتر احساس می کردم که آنها بدون اینکه تقصیری داشته باشند، نسبت به آن بیگانه هستند. اما از این به بعد لازم نیست برای توضیح دادن این دوران از زندگی ام زور بزنم؛ از این بعد تنها کاری که لازم است انجام بدهم پیشنهاد تماشای «صدای متال» است. وقتی به تماشای صدای متال، نخستین تجربه ی کارگردانی داریوس ماردر که به ناشنوایی ناگهانی یک موزیسین می پردازد نشستم، ارتباط بسیار نزدیکی با پروتاگونیستش برقرار کردم. اما نه به خاطر اینکه ارتباط برقرار کردن با بحرانِ ویژه ی این کاراکتر به این بستگی دارد که حتما باید قبلا ناشنوایی را تجربه کرده باشید، بلکه به خاطر مهارت این فیلمساز در قرار دادن مخاطب در داخل جمجمه ی شخصی که با ناشنوایی ناگهانی دست و پنجه نرم می کند. اگرچه پوسترهای صدای متال که ریز احمد، ستاره ی اصلی اش را در حالی که پشت دم و دستگاه درامزِ گروه موسیقی اش نشسته است نشان می دهند ممکن است بلافاصله ذهن مان را به سمت «ویپلش» بکشاند (یا حداقل من این طور بودم)، اما صدای متال نه یک فیلم موزیکال درباره ی تقلاهای یک موزیسینِ بااستعداد برای فتح قله های هنری، بلکه در بین فیلم هایی مثل «هنوز آلیس» یا «تئوری همه چیز» به عنوان فیلمی درباره ی دست و پنجه نرم کردن کاراکترها با معلولیتشان قرار می گیرد.

دوتا از پُرتکرارترین مشکلاتی که همیشه این دسته فیلم ها را تهدید کرده است سوءاستفاده از معلولیت کاراکترها برای برانگیختن ترحم و دلسوزی تماشاگران به جای همدلی شان و فیلمنامه ی نه چندان پُرملاتی که معمولا روی دوش نقش آفرینی بازیگر اصلی اش حمل می شود است. صدای متال اما دچار این مشکلات رایج نمی شود. نه تنها فیلمساز با تنظیم صدای شگفت انگیزی که تجربه کردن دنیا از نقطه نظرِ شخصیت اصلی اش را امکان پذیر می کند، نهایت استفاده را از پتانسیل های زبان سینما برای ملموس ساختن شرایط پروتاگونیستش انجام می دهد، بلکه داستانش نیز تقریبا همیشه پا به پای بازی غافلگیرکننده ی ریز احمد حرکت می کند. صدای متال بیش از اینکه «ویپلش» باشد، تداعی گر «کُشتی گیر» است. همان طور که رندی، کاراکتر کُشتی کج کارِ فیلم دارن آرونوفسکی در تقلا برای کشف هویت جدیدش در زمانی که دیگر در کانون توجه قرار ندارد و رد و بدل کردن مُشت و لگد در داخل رینگِ مبارزه که تنها دلیلش برای نفس کشیدن است سرگردان است، کاراکترِ ریز احمد هم یک روز به خودش می آید و می بیند زندگی اش بدون هشدار قبلی از این رو به آن رو شده است.

صدای متال به عنوان فیلمی که به گلاویز شدن کاراکترش با از دست دادن ارتباطش با دنیای پیرامونش می پردازد، کرکننده آغاز می شود؛ از لحظه ای که روبن (ریز احمد) ظاهر می شود، فیلمساز حجم صدا را تا انتها بالا می برد. روبن در حالی که در اوج حرارت اجرا، در یک جور خلسه ی عرفانی به سر می برد، بر دم و دستگاهِ درامش می کوبد؛ درست همان طور که از یک کُنسرت هوی متال انتظار داریم، او یکی از حکمرانان سرزمینی است که سکوت دشمن قسم خورده شان است؛ سکوت قربانی نژادپرستی مردمان این سرزمین است؛ سکوت بدون محاکمه در لحظه به دستشان اعدام می شود؛ تک تک ضرباتی که روبن روی سطح طبل و دوقُل و سنج هایش می کوبد، شلیک بی رحمانه ای به پشت ِ سر سکوت است؛ او در جیغ و ناله ی ناشی از مرگ سکوت غسل می کند. احاطه شدن توسط ارتعاشات وحشی موسیقی برای او حکم یک جور جلسه ی روان درمانی را دارد؛ وسیله ای برای ترجمه کردن احساسات سیاه و افکار خشمگینانه  و روح پُرهرج و مرجش به سروصدا و دفع کردن آنها در دنیای بیرون است؛ حکم یک جور سم زدایی را دارد. درست همان طور که کُشتی گیر آرونوفسکی با شنیدن غرش اسمش در حین سیاه و کبود شدنِ بدن کوفته و خون آلودش احساس زندگی و سرمستی می کرد، تامین کننده ی سوختِ روبن هم موسیقی است؛ موسیقی او فرصتی برای فریاد زدن روح سرکشش است.

مخصوصا با توجه به اینکه به نظر می رسد روبن به روتین زندگی ایده آلی دست یافته است که مناسب نوع موسیقی اش است. او همراه با لـو (اُلیویا کوک)، دوست دختر و خواننده ی گروه موسیقی شان در یک کاروان زندگی می کند؛ آنها در خانه ی متحرکشان برای اجرای برنامه از شهری به شهری دیگر سفر می کنند. لو نقش یک شریک جرم عالی را برای روبن ایفا می کند. آنها به شکلی درون یکدیگر ذوب شده اند که از خارج شدن زندگی دیگری از مدار جلوگیری می کنند؛ آنها برقرارکننده ی تعادل زندگی یکدیگر هستند. در حالی که آنها در کاروانشان با ریتمِ موسیقی جاز می رقصند، می توان نشانه هایی از درگیری آنها با اعتیاد را دید که بعدا مهم خواهد شد. اما از طرف دیگر، مشخص است که آنها این قسمت از زندگی شان را پشت سر گذاشته اند و آن را به یک اتحاد دونفره ی قدرتمند تبدیل کرده اند. اما روبن زمانی غافلگیر می شود که یک شب در حین اجرا، صدای بلند و تیز و نزدیکِ موسیقی به یک لرزش بسیار ضعیف و گنگ و کُند که گویی از کیلومترها دورتر به گوش می رسد تبدیل می شود؛ گویی او همه چیز را از چند متر زیر آب می شنود. اتفاقی که باعث می شود به طرز سراسیمه ای به دنبال دکتر بگردد. وقتی او خبر از دست دادن تقریبا کل قدرت شنوایی اش را از زبان دکتر می شنود، چهره ی احمد به تجسم وحشت خالص تبدیل می شود.

دکترها سر دلیل وقوعش وقت تلف نمی کنند (دلیلش می تواند قرار گرفتن طولانی مدت گوش های روبن در معرض صدای آلات موسیقی باشد یا عوارض یک جور بیماری خودایمنی که طی آن، دستگاه ایمنی بدن به اشتباه به خود بدن حمله می کند)؛ دلیلش هرچه است، تغییری در نتیجه ایجاد نمی کند: وضعیت شنوایی اش به حالت قبل باز نخواهد گشت و او باید تمام تمرکزش را روی حفظ همان مقدار شنوایی که برایش باقی مانده است بگذارد. اما در اتفاقی کاملا طبیعی، نخستین واکنش روبن به این خبر، مقاومت در برابر پذیرفتن آن و چنگ انداختن به گذشته است. او با تن دادن به غریزه  اش، یکراست به استیج بازمی گردد و به شکلی رفتار می کند که انگار هیچ اتفاقی نیافتاده است. اما روبن هرچه بیشتر برای بازگشت به روتین نرمال گذشته اش زور می زند، شکاف عظیمی که بین او و روتین نرمال گذشته اش اُفتاده است بیشتر برایش آشکار می شود. پرده ی نخست داستان حکم نسخه ی موسیقیایی «کُشتی گیر» را دارد؛ هر دو به کاراکترهایی معتاد به هنرشان می پردازند که در فقدان آن، خودشان را در تنگنایی با دیوارهای نزدیک شونده پیدا می کنند؛ هر دو با وجود مدرک انکارناپذیری که برای کنار گذاشتن حرفه ی سابقشان دریافت می کنند (عمل جراحی قلبِ رندی)، باز به شکلی به بهای سنگین فیزیکی هنرشان متعهد هستند که حاضرند تا به طرز خودآگاهانه ای خودشان را تا سر حد خودتخریبی به کوچه ی علی چپ بزنند.

اما لـو، روبن را پیش از خاکستر کردن خودش در تلاش برای برنده شدن در نبردی غیرقابل پیروزی متوقف می کند. لـو که اُلیویا کوک او را با ترکیب متقاعدکننده ای از احساس همدلی و خشم بازی می کند، روبن را مجبور به کمک گرفتن می کند و روبن هم با اکراه می پذیرد. پس از اینکه روبن به یک جامعه ی دوراُفتاده از ناشنوایان که مخصوص افراد سابقا معتاد است می پیوندد و به تدریج در فضای منحصربه فرد این دنیای جدید غرق می شود، فیلم وارد فاز خوش بینانه و اُمیدوارکننده ای می شود. رهبر این جامعه پیرمردی به اسم جـو است که شنوایی اش را در جنگ ویتنام از دست داده است؛ او که در عین مهربان و دست و دلبازبودن، به طرز سفت و سختی مقرراتی است، خانه ای برای روبن فراهم می کند؛ خانه ای که این فرصت را به روبن می دهد تا به جای تلاش بی پروا، شتابان و هراسانش برای هرچه زودتر جمع آوری پول لازم جهت انجام عمل جراحی گوشش، در کالبد جدیدش احساس آرامش کند. جو با سخت گرفتن به روبن، او را مجبور به شاخ به شاخ شدن با شرایط جدیدش و پذیرفتن آن می کند. او (و ما) در نخستین روز اقامتش حکم غریبه های یک سرزمین خارجی را داریم؛ روبن نه تنها زبان اشاره را بلد نیست، بلکه با ریتم زندگی ناشنوایان نیز بیگانه است.

تصمیم فیلمساز برای زیرنویس نکردن گفتگوهای بین ناشنوایان و کلوزآپ های فراوان روبن بر جدااُفتادگی او و ما با ساکنان دنیای پیرامونش تاکید می کنند؛ فیلمساز اجازه می دهد سکانس  هایش بدون اینکه دقیقا از محتوای آن ها خبر داشته باشیم برای مدت قابل توجه ای ادامه پیدا کنند؛ روبن شاید سر میز شام از لحاظ فیزیکی شانه به شانه ی دیگران نشسته باشد، اما کلوزآپ هایی که دیگران را خارج از فوکوس، در پس زمینه ی مات و کدر چهره ی روبن به تصویر می کشند، خبر از شکاف ارتباطی وسیعی بین او و دیگران می دهند. در حالی که دیگران با تکان دادن دست ها و انگشت هایشان صداهایی که فقط خودشان قادر به شنیدن آن هستند را در می آورند و شوخی می کنند و می خندند، روبن و ما فقط از پشت یک شیشه ی شفاف اما قطور نظاره گرشان هستیم. همان قدر که در «کُشتی گیر» صدای تشویق و هورا و غرش تماشاگرانی که رندی در حین طی کردن راهروهای تنگ و باریک محل کارش و قدم گذاشتن او در مقابل مردم نه به عنوان ورزشکار، بلکه به عنوان فروشنده ی قصابی  به کُنتراست گویایی تبدیل می شود که کشمکش درونی کاراکترش را در خود خلاصه کرده است، اینجا هم با وضعیت مشابه ای طرف هستیم. روبن در آغاز فیلم در اتاق بزرگی مملو از جمعیت و سرشار از تنش و جیغ و فریاد روی استیج می نشیند و در حالی که از شدت فعالیت عرق می ریزد، نقشش را در تولید گوش خراش ترین موسیقی ممکن ایفا می کند. اما او در ادامه ی فیلم باید راه و روش تنهایی نشستن در یک اتاق خالی و کنار آمدن با سکوت و سکون مطلق را در عین اینکه هیچ فعالیتی برای سرگرم کردن خودش انجام نمی دهد را یاد بگیرد.

بلز پاسکال، فیلسوف فرانسوی، یک جمله ی معروف دارد که می گوید: «تمام رنج های بشریت از اینجا ناشی می شود که قادر نیست در اتاقی آرام به تنهایی بنشیند.» صدای متال بیش از هر چیز دیگری تجلی این جمله است. گرچه روبن چهار سال است که ترک کرده است، اما او واقعا ترک نکرده است، بلکه فقط هروئین را با اعتیاد به چیزی دیگر تعویض کرده است. آدم ها به عقب راندن شیاطین درونی شان به جای گلاویز شدن با آنها و غلبه کردن بر آنها عادت دارند؛ حواس مان را با غرق کردن خودشان  در فعالیت و سروصدا از تاریکی هایشان پرت می کنند. روبن در زمینه ی استفاده از فعالیت موسیقی اش برای درگیر نگه داشتن ذهنش با چیزی دیگر به جای هروئین به درجه ی اُستادی رسیده است، اما تصور کنید چه می شود اگر یک روز متوجه شوی که دیگر نمی توانی از چرخ های کمکی استفاده کنی؟ دیگر نمی توانی روی عصایی که به آن تکیه می دادی حساب باز کنی؟ موهای بلوند روشن و خالکوبی های فراوان روبن خبر از یک مرد عصبانی و خشن می دهند، اما احمد و فیلمساز بلافاصله ما را از اشتباه در می آورند: روبن مرد مهربان و سربه زیری است که برای لـو صبحانه درست می کنند و در حین رانندگی در جاده با او شوخی می کند. چیزی که روبن را از خود بی خود می کند ماهیت بی ثبات کننده ی ناشنوایی نابهنگامش است. سوال این است که او بدون موادمخدر یا موسیقی، چه کسی است؟

چون اگرچه فعالیت به عنوان یک درامر به روبن کمک کرده تا زندگی اش را به سمت مسیر سالم تری هدایت کند، اما واقعا سرچشمه  ی بی قراری هایش را بهبود نداده است. زخمش را التیام نبخشیده است، بلکه فقط حکم یک چسب زخم موقتی را دارد؛ به محض اینکه روبن این راه حل موقتی را (که از دست دادنش همیشه دیر یا زود داشت، اما سوخت و سوز نداشت) از دست می دهد، بلافاصله به سر جای اولش بازمی گردد. موسیقی هوی متال خشمگین و بی آرام و قرارِ روبن تجسم روح اوست. حالا که او آن را از دست داده است، مجبور به ایستادن روی پای خودت می شود؛ او باید به چنان درجه ای از استقامت روانی و خودشناسی برسد که از نشستن در یک جا، تنها با افکار خودش و بدون هیچ گونه مزاحم خارجی که حواسش را پرت کند، احساس آرامش کند. تصورش برای روبن غیرممکن است. به خاطر همین است که او بلافاصله یک چکش و یک مُشت میخ برمی دارد و خودش را با تعمیر کردن سقفِ محل اقامتش مشغول می کند. چیزی که جو را عصبانی می کند. حالا که روبن موسیقی اش را برای مشغول نگه داشتن ذهنِ آشفته، حیران و سردرگمش از دست داده است، جایگزین دیگری برای مقاومت در برابر منظم کردن آن پیدا کرده است. به عبارت دیگر، روبن هیچ فعالیتی را به خاطر خودِ آن فعالیت انجام نمی دهد؛ انگیزه ی عمیق تر و غیرعلنی تر روبن از انجام هر فعالیتی دوری از تنها ماندن با خودش است؛ او پیش از اینکه بتواند فعالیتی را فقط و فقط به خاطر خودِ آن فعالیت انجام بدهد، باید راه تنها ماندن با خودش را یاد بگیرد.

فیلمساز کاراکترش را به سادگی به این نقطه نمی رساند. یک جا خواندم که یک نویسنده ی ناشنوا، معلولیتش را به این شکل توصیف کرده بود: «نابینایی معلولیتِ تحرکی است، اما ناشنوایی معلولیتِ ارتباطی است. فقدان بینایی هرچقدر هم وحشتناک باشد، باز شخص نابینا را به اندازه ای که فقدان شنوایی بین شخص ناشنوا و افراد عادی فاصله می اندازد، از افراد بینا دور نمی کند». تمرکز فیلمساز در قسمت میانی فیلم تاکید روی این «فاصله ی ارتباطی» است. گویی روبن در عین آزادی، هرجا که می رود سلول تنگ و کلاستروفوبیکش را نیز همراه خودش حمل می کند. جو هر روز صبح وظایف اعضای گروه را روی تخته وایت بُرد می نویسد و نخستین ماموریتی که به روبن می دهد این است: «ناشنوا بودن را یاد بگیر». داریوس ماردر سابقه ی نگارش فیلمنامه ی «مکانی آنسوی کاج ها» به کارگردانی دِرک سیانفرنس را دارد؛ فیلمی که درست مثل صدای متال به مردان عضله ای، منزوی، قُلدر و گردن کلفتی می پردازد که در موقعیت هایی قرار می گیرند که ظرافت و شکنندگی غیرعلنی شان را آشکار می کند. صدای متال هم درست مثل فیلم سیانفرنس، از صمیمیت و لطافت غافلگیرکننده ای بهره می برد. نقطه ی قوت فیلم در دستیابی به این صمیمیت بدون اینکه به دام تصنع و سانتیمانتالیسم بیافتد، داستانگویی به وسیله  ی نظاره کردن است.

هرگز دوربین به عنوان چیزی فراتر از یک نظاره گر بی تفاوت که فقط سوژه اش را بدون دخالت دنبال می کند احساس نمی شود. مخصوصا در پرده ی دومِ فیلم که دیالوگ  ها به کمترین مقدار خودشان می رسند و فیلمساز با هوشمندی از پتانسیل بصری زبان اشاره و چهره ی بازیگرانش  نهایت استفاده را در پرداخت کاراکترهایش به وسیله ی رفتارشان انجام می دهد؛ بهترین لحظات فیلم سکانس هایی هستند که فیلمساز عقب می ایستد و پروسه ی وفق پیدا کردن روبن با زندگی پس از ناشنوایی را به طرز اُرگانیکی شرح می دهد. صدای متال در ستایش زبان اشاره است؛ گرم ترین و زیباترین لحظات فیلم به گفتگوهای کاراکترها با زبان اشاره اختصاص دارد؛ از سکانس میز شام تا سکانس کلاس درس بچه ها؛ همه بدون اینکه حتی یک کلمه به زبان آورده شود، سرشار از چنان حجمی از بیان احساسات و هیجان هستند که به تدریج واژه ها و جملات در مقایسه با آنها محدودکننده و متناهی احساس می شود. همین که روبن زبان اشاره را فرا می گیرد، دور و اطراف ناشنوایان وقت می گذارند و با بچه های ناشنوای مدرسه ی ابتدایی همسایه پیوند می خورد، به نظر می رسد که او بالاخره بر ترسش برای شروع یک زندگی کاملا جدید غلبه کرده است.

اما نیاز روبن به بازگشتن به زندگی قبلی اش، به گرفتن تصمیماتی از روی درماندگی منجر می شود که نابودی پیشرفت هایش را تهدید می کنند. عنصر صدا چنان نقش پُررنگی در روایت این قصه دارد که تماشای فیلم با استفاده از هدفون به شدت توصیه می شود. عنصر صدا از صدقه سری نیکولاس بِکر، طراح صدای فیلم هایی مثل «جاذبه» (Gravity) و «رسیدن» (Arrival)، به شکلی مخاطب را در سفر شخصی روبن غوطه ور می کند که تصویر به تنهایی قادر به انجامش نمی بود. اهمیت طراحی صدای فیلم در داستانگویی بیش از هر جای دیگری در صحنه ای که روبن بالاخره به آرزویش می رسد و پول لازم برای انجام عمل جراحی اش را جور می کند احساس می شود. روبن برای دوباره شنیدن در پوست خودش نمی گنجد؛ یک جور اشتیاق توام با ترس در چشمانِ ریز احمد موج می زند. اگرچه در شروع داستان صد درصد از تصمیم مصممانه ی روبن برای باز پس گرفتنِ شنوایی اش پشتیبانی می کنیم، اما پس از پرده ی دوم که به اقامت او در جامعه ی ناشنوایان اختصاص دارد، دیگر مقدار نیازمان برای دیدن بهبودی روبن با اصرار خودِ او برای پیدا کردن بهبودی به هر قیمتی که شده است، برابری نمی کند.

چون در این بخش از فیلم از چیزی آگاه می شویم که گرچه به راحتی می توانست به یک حرف شعاری تنزل پیدا کند، اما فیلمساز با آگاهی از حساسیت آن، با آگاهی از اینکه موفقیت کل داستانش به مملوس کردن و به استخراج کردن حقیقت خالص و دست نخورده ی موجود در مرکز این فلسفه ی شعاری شده بستگی دارد، از آن جلوگیری می کند و آن هم این است که ناشنوایان به ناشنوایی شان به عنوان یک معلولیت نگاه نمی کنند؛ آنها به اینکه ناشنوایی شان حکم یک بیماری برای بهبود یافتن یا نقصی برای درست کردن را دارد باور ندارند. فیلمساز هرگز در جریان اقامتِ روبن در بین ناشنوایان، آن را به طور علنی بیان نمی کند، بلکه این باور به طور غیرمستقیم به وسیله ی شگفتی روبن از دیدن زندگی کاملی که در تمام این مدت دور از چشمانش در یک دنیای موازی جریان داشته است اثبات می شود. بسته شدنِ گوش های روبن به معنای واقعی کلمه به باز شدن چشمانش به روی یک دنیای زنده  ی دیگر منجر می شود. مدت ها پیش از اینکه جو آن را به طور علنی به روبن بگوید، ما می بینیم که چرا در جامعه ی ناشنوایان فکر کردن به ناشنوایی شان به عنوان مشکلی برای حل کردن، نابخشودنی ترین گناهی است که یک نفر از آنها می تواند مرتکب شود.

بنابراین وقتی روبن در مطب دکتر می نشیند تا بعد از مدت ها دوباره بشنود، زخم های بزرگ و زشت به جا مانده از عمل جراحی او در پشت سرش و اِسپیکرهایی که روی جمجمه اش چسبانده است، به او حالتی غیرانسانی، بیگانه و مصنوعی می دهند؛ همچنین نه تنها فیلمساز نماهای برهنه ای را به پروسه ی تراشیدن جمجمه ی روبن توسط جراحان اختصاص می دهد، بلکه از زبان دکتر توضیح بی پرده  ای را برای سازوکار این دستگاه فراهم می کند؛ گوش های روبن درست نشده اند. در عوض، این دستگاه ها ارتعاشات محیطی را یکراست به مغزش منتقل می کنند. به عبارت دیگر، ماهیت منزجرکننده، مکانیکی و مورمورکننده ی این پروسه در تضاد با زندگی طبیعی جامعه ی ناشنوایان قرار می گیرد؛ گویی روبن با این کار در حال انجام عمل ممنوعه و نامقدسی مثل زنده کردن مردگان است. او به کمک این دستگاه موفق می شود دوباره بشنود، اما نتیجه زمین تا آسمان با چیزی که رویاپردازی کرده بود تفاوت دارد. کیفیت صدا مثل گوش های سابقش طبیعی نیست. گوش خراش است؛ انگار یک کامیون دارد بار میل گردهایش را خالی می کند؛ انگار کارگران با چکش های تخریب مکانیکی مشغول کندنِ آسفالت هستند؛ انگار یک آرواره ی فلزی روی سر روبن کار گذاشته شده که صداها را می جود و جنازه  ی تکه و پاره شده شان را به مغز او می رساند. مثل ناخن کشیدن روی تخته سیاه می ماند.

بدون طراحی صدای فیلم نمی شد این قدر خوب احساس دلسردی و انزجار او از نتیجه ی گوش  های مصنوعی جدیدش را لمس کرد. آنها نه تنها ناشنوایی روبن را درست نمی کنند، بلکه فقط نقصش را بیش از پیش با انتقال دادن نسخه ی کج و کوله و آزاردهنده ای از صداها به یادش می آورند. او در جریان مهمانی جشن تولد پدر لو در حالی برای قاطی شدن در بین مردم عادی تلاش می کند که با وجود گوش های جدیدش، احساس خارجی بودن، احساس انزوا می کند. او دیگر به این دنیا تعلق ندارد و هر تلاشی برای بازگشت به سر جای نخستش حکم چنگ انداختن از روی درماندگی را دارد. در لحظات پایانی فیلم، هجوم بی امان صداهای گوش خراش به مغز او به چنان نقطه ی تحمل ناپذیری می رسند که ما حتی جلوتر از روبن به پیشوازِ پذیرفتنِ آغوش آرامش بخش سکوت می رویم. این صداها غیرقابل تحمل نیستند؛ شاید حتی او بتواند به تدریج به آنها عادت کند. اما نه کسی مثل روبن که هرروز صبح زود راه رسیدن به آرامش در سکوت در یک اتاق خالی را کشف کرده بود. اگر ناشنوایی در آغاز فیلم برای روبن یک وضعیت بیگانه بود، حالا صدا برای او پس از تغییر بنیادینی که پشت سر گذاشته است غریبه به نظر می رسد.

این از طراحی صدای حرفه ای در ترکیب با داستانگویی ظریفی می آید که مخاطب را از نظاره گر فاصله دار داستان روبن، به کسانی که آن را پا به پای او تجربه می کنند می رساند؛ صدا ما و روبن را با حذف کردن هرگونه مانعی که ممکن است بین مان فاصله بیاندازد، درهم می آمیزد و به یک کل واحد با افکار واحد تبدیل می کند؛ همان قدر شنیدن دوباره ی صدای مکانیکی گوش های مصنوعی روبن، ما را مستقیما به اندازه ی او آزار می دهد که همان قدر هم پذیرفتن سکوت به تجربه ی یک لحظه ی عرفانی و تکان دهنده منجر می شود. اما بدون شک هیچکدام از دستاوردهای صدای متال در زمینه  ی طراحی صدا و داستانگویی بدون مهارت نقش آفرینی ریز احمد به این سطح از درگیرکنندگی نمی رسیدند. احمد با این فیلم استعدادهایش را بهمان ثابت نمی کند؛ او قبلا این کار را با نقش های اکثرا ریز و به ندرت دُرشت سابقش، مخصوصا سریال «شب حادثه» (The Night Of)، انجام داده بود. اما فرصتی که صدای متال در اختیار او می گذارد، نقش پُرملاتی است که طیف گسترده ای از توانایی های او را شامل می شود؛ از باورپذیر شدن او در قالب یک درامر هوی متال تا غرق شدن او در قالب آدمی با یک معلولیتِ به خصوص؛ از ابراز خشمی آتشفشانی که با کوبیدن مُشت بر میز تجسم پیدا می کند تا تقلاهای زیرپوستی؛ مخصوصا این آخری؛ احمد در این بخش بیش از هر جای دیگری می درخشد.

یکی از بزرگ ترین چالش هایی که یک بازیگر می تواند با آن مواجه شود این است که تحمل درد و سختی بدون ابراز احساسات آشکار را به درامی درگیرکننده تبدیل کند. اینکه چگونه می تواند در عین انجام یک عمل، حالت سنگی چهره اش را حفظ کند و چگونه می تواند جلوی آن را از برداشت شدن به عنوان غیبتِ احساسات بگیرد. چگونه می تواند هیاهوی درونی شخصیتش که در زیرپوستش برای بیرون جهیدن آرام و قرار ندارد را بدون فوران آشکارای آنها به نمایش بگذارد. موفقیت ریز احمد در این فیلم به غلبه کردن بر این چالش بستگی داشته است؛ چرا که او لحظات زیادی از فیلم را در بُهت زدگی سپری می کند؛ او در اکثر لحظاتِ فیلم در سکوتی خشمگینانه اما تسلیم شده به سر می برد. یک جور خویشتن داری شکننده که هر از گاهی توسط انفجارهای ناگهانی و گذرای خشم و خشونت متلاشی می شود.

چهره اش در عین اینکه مُرده به نظر می رسد، هرگز لال، رُباتیک و تهی نیست. به بیان دیگر، او «غیبتِ احساس» را به جای «بیان باظرافتِ احساس» بهمان قالب نمی کند، بلکه همه ی احساسات گوناگون اما نامحسوسِ معرفِ انسانِ به زانو درآمده و تحلیل رفته ای که فاقد انرژی لازم برای گفتن یا انجام چیزی است را بازی می کند. همواره یک جور بی تابی و اندوه سوزناک در آنسوی چشمانِ ورقلمبیده ی معصومانه  ی راکدش موج می زند. در واقع احمد آن قدر خوب است که چهره ی نگرانِ اُلیویا کوک در مقایسه با آن کمی تک بُعدی به نظر می رسد. احمد نه تنها شش ماه از وقتش را صرف یاد گرفتن نواختن درامز کرده است، بلکه تقریبا به همین اندازه از وقتش را هم صرف یادگیری زبان اشاره برای هرچه واقع گرایانه تر و طبیعی تر به تصویر کشیدن سفر شخصی روبن در حین عادت کردن به زندگی اش با ناشنوایی کرده است. در نتیجه، در حالی که روبن در مسیر یاد گرفتن چم و خمِ زندگی با شرایط جدیدش، رشد می کند، متحول می شود، می لغزد، کلافه می شود و اشتباه می کند، چشم برداشتن از ریز احمد غیرممکن می شود.

لوگوی دیجیاتو

دیجیاتو

آخرین کلمات کلیدی جستجو شده

  • گوگل
  • گیت هاب
  • اینستاگرام
  • مین
  • فولد
  • قیمت پراید

بیشترین کلمات کلیدی جستجو شده

  • apple8
  • بلومبرگ
  • s
  • اپل
  • OpenAI
  • آیفون
  • موبایل
  • اینستاگرام
  • ویندوز
  • مین
  • متاورس
  • هوآوی
  • oneplus
  • ترسناک
  • تست
  • فولد
  • گوگل
  • تیم کوک